مهمونی

 

 

   

بچه ها بیان که مهمونی شده

سروصورت بابا خونی شده                                                                        

تن اکبر شده قبله بابا

کنارش نشسته رو خاک عزا

پاره های تن اکبر و داره

تیکه تیکه از زمین ورمی داره

با دستاش توی عبای می زاره

هی آروم آروم داره اشک می باره

می گه ای لاله پرپر بابا

بعد تو بی بال و بی پره بابا

تا قیامت دیدها تره بابا

چه کنم اینا مقدره بابا

می گه ای اکبر مهربون من

چه زود آوردی بابا خزون من

می گه ای چهره تومثل نبی

چی جواب مادرت بدم علی

اندازه یه کوه پر درد بابا

چه جوری به خیمه بر گرده بابا

ای که طولانی شده سجده تو

آخرش ندیدم اون حجله تو

نیاد اون دم که بابا زنده باشه

از جونش ولی شرمنده باشه

لشکر دشمن اسیر دشنمه

بابا جون اما بدون که تشنمه

مگه مادرت بابا فاطمه نیست

دشمانارو واسه چی واهمه نیست

مگه حیدر چه بدی کرده بابا

که باید کشته بشی تو کربلا

در خونمون آتش گرفته بود

دل هامون توشعله هاش برشته بود

این ها هم زاده اون نامرداند

اینا هم به انتظارفردا اند

می دونی آی بابا جون گرگن اینا

دل پیغمبر و آزردن اینا

عمه ام زینب

محرم

یاس دلش را فدای برادرش کرد .اشک چشمانش را بهر دوای دامن آتش گرفته ای بچه های برادرش کرد.آن روز ها که آفتاب می درخشید نام حسین نیز در محسن قلب زینب

می در خشید.آنروز ظهر که علی اکبر و رقیه از فرط تشنگی بی تابی می کردند زینب آشفته و سر گردان در سرای کربلا می دوید و اشک می ریخت عجب غوغای بود.

دلش بی قرار بود ,ناراحت از اینکه قطره ای آبی بهر تشنگی بچه ها نبود .ناراحت از اینکه طاقت دیدن قطرات شبنم گونه هایشان را نداشت.

دیگر چه بگویم .صدای گریه کردن رقیه دلش را آتش می زد و پاهایش را مثل گهواره برای آرام کردن علی اضغر عزیزش تکان می داد.این زینب را بی قرار تر نمایان می کرد.

 شنیدن حرف های رقیه که عمه بابایم کجاست مانند خنجری که بر قلبش هجوم آورده بر قلبش سنگینی می کرد.

((آری باید بیاموزیم آموخته های که در زندگی از زینب می توان الگو گرفت))

بسم الله رحمان رحیم

وقتی که عقربه های ساعت از دوازده میگذره . وقتی زمین آروم میشه از تموم تلاشا و قتی شب پاورچین پاورچین به آسمون پا می زاره و وقتی که با خلوت شب تنها میشی

اون وقت احساس می کنی نسیم خنک واست پیامی آورده .پیامی پر از عطر یاس و نرگسو پره از قطرهای ناب گلاب وپره ازلحظه های شیرین پرواز .شب شدوسکوتی دل

انگیزوپر از رازو نیازهای آبی ,سبزو سپید.شب شد و خلوت من با خدا.نمی دونم چه جوری از این خلوت بنویسم.

من با خدا

اشک هام سرازیر میشه. یعنی من با خدا بیگانه نیستم؟خدایا کاش اونقدر بزرگ بودم که می توانستم دست های تو که برای دوستی دراز شده را بگیرم.لمس کنم و ببوسم !کاش

دست های تو لمس کردنی بود!کاش می تونستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادری بزارمو زار زار گریه کنم!برای خودم و تمام کار های بدی که

کردم! برای تمام لحظه های که با کارام ناراحتت کردم,برای تمام گلهای که چیدم ,برای تمام شب های که با ستاره های آسمونت قهر بودم, برای تمام صبح های که بهت سلام

نکردم, برای تمام یا کریم های که از روی دیوار پروندم, برای تموم وقت های که یادم رفت آسمون آبیه,برای که یادم رفت شقایق چه رنگیه, برای که یادم رفت گل محمدی چه بوی داره!

برای که یادم رفت سیب چه طعمی داره!...........

خدا جون منو ببخش به خاطر همه روزای که پرواز نکردم ومثل کبوترات در آسمون آبیت اوج نگرفتم .غرق نشدم !گم نشدم.

خدایا وقتی فکر می کنم دوستم داری یه احساسی بهم دست میده یه احساس خوب, خیلی خوب

خدا جون خودت که خوب می دونی می خوام با عشق دوست باشم. می خوام با آبی آسمونت آشتی کنم .می خوام دست های ایمان و ببوسم. می خوام آب و لمس کنم

می خوام آبی شم.خدایا دستم و بگیر اگه دستمو نگیری می افتم, می شکنم و میمیرم.

. خدایا دوست دارم آن قدر که.....اصلا چرا بگم خودت بهتر می دونی .خدا جون می خوام یه کاری کنم همه به یاد تو باشن. یاد اما ما مون که چقدر زجر کشیدن می خوام

ازت اجازه بگیرم .می خوام کسای که داغدارن بی تابن یه لحظه تو کربلا به یاد بی بی زینب بیفتن و تموم امامای که سختی کشیدن . موندم چی بگم چه جوری اون همه

زجرو دربه درو بی کسی وظلم و نامردومی و نامردی رو وصفش کنم .ولی می خوام تمام سعیمو بکنم پس تنهام نزاز.

پس شب بخیر خدای مهربون من بزار بازم بگم بزار هزار بار بگم

دوست دارم,دوست دارم,دوست دارم