زندگی تکراریست
زندگی تکراریست 
خنده ها تکراری گریه ها تکراریست 
من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت 
دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست 
همه جا غرق سکوت 
کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است 
پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی 
دل من می ترسد 
ترس هم تکراریست .... 


شب چراغ!
در آنسوي ديواري بلند،پشت تمام فاصله ها
مردي نشسته بود!
چشم هايش خيره در بلنداي آجري،و شايد قلب مرد
شكسته بود!
فرو رفتگي در زمين مردابي هيچ نبود او دست در دست
نياز مندي گذاشته بود!
و نمي دانست اگر چراغي از چراغي نور خواست رهسپار
خاموشيست!


