قطره قطره شدن شمع,فریاد زدن شمع همه را می توانستی در شفافیت نگاهش ببینی.آری می توانستی خیره ماندنش به قبر برادرش را که دیگر تاریک و بی چراغ می ماند بعد از دفنش را درک کنی و و آن ها را میان اشک دو چشمانش که جاری گونه هایش بود ببینی ولمسش کنی .

تک تنها به فکر فرو رفته بود و نفس عمیقی می کشید.پهنای نگاهش را که در فراسوی خیال برادرش خیره مانده بود معنا و مفهوم عمیق را در خود گنجانده بود.

آنروز ها را به یاد می آورد که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و بدون یکدیگر نمی توانستند حتی برای لحظه ای زنده بمانند.آری به اون روز های فکر می کرد که برای

عروسی برادرش کمر را به خدمت بگیرد و صمیمی و خود مانی تبریک بگوید.نمی دانم این را می توانستم از مفهوم نگاهش بیابم و از آن دستانش که تری گونه هایش را خشک می کرد.آری برادری سر بر مزار برادرش گذاشته و زار زار می گرید.

که خیلی دور نیست دو روز دیگر فرا می رسد. آری از روزی می گوید که باید با قبرش هم وداع کند.آه چه سخت است.باور کنید نمی توان از حالاتش بگویم و بسرایم,باور کنید.

اشک هایم جاری می شود از گفتن اینکه در غربت جایی فراتر از اینجا چشمانش تر می شود و نه پدر نه مادری نه خواهری ونه برادری نیست که او را دلداری دهدو با دستانش اشک های بر گونه هایش را پاک کند.

روز پنج شنبه غروب حالم دگر گون بود .فضای عجیبی حیطه ام را احاطه کرده بود.نمی توانستم باشم دوست داشتم فریاد بزنم و به دل زمین فرو روم. برادری را می دیدم

که می خواست با قبر برادرش وداع کند و برای مدت ها نیز در هوای غربت نفس بکشد.آری بغض مجالش نداد اما........اما نمی توانستم ,خیلی سخت بود از اینکه شاهد چیزی باشم که از بی وفایی روزگارم به ستوه آیم.

برادری که برای آخرین بار گلهای محمدی را حیطه قبر برادرش گذاشت تا دیگر روح برادرش آزرده و غمگین نباشد وآری شعمی نیز روشن کرد تا دگر هیچ گاه قبر برادرش در تاریکی محض نباشد و او توانسته باشد بگویید برادرت هستم و هیچ گاه فراموشت نمی کنم .و دیگر چه بگوییم .باور کنید نمی تواند حرفهای آخرش را بزند و به برادرش

بگویید که می خواهم عزم رفتن کنم اما نمی توانم.آری نمی توانست خلوت کند واشک بریزد و به برادرش بگویید که نمی تواند با قبرت که همدم در اوقات تنهایی است وداع کنم.و نمی توانست بگویید برادرم بی تو هرگز نمی توانم با آب و هوای غربت بسازم.....

و من نیز می گویم از روزی که من هم باید بروم و به دیاری ساکن شوم که نه عطری و نه دیداری و نه هوایی است که در آن نفس بکشم. پس ای همه ای شما های که هستید,باشید و هیچ گاه قبر برادرم جواد را تنها مگذارید...