امروز حالم دگرگون بود,چیزی عجیبی درونم به رعشه افتاده بود .می خواستم رها باشم و خودم را سبکبال کنم گویی چیز سنگینی روی دلم بود و چیزی درونم به تلا طم افتاده بود.عطر گلهای رز که بر سر مزار جوادم خود نمایی می کرد را استشمام می کردم و خیره در آن تاریکی نگاهم را دوخته بودم.عکس جوادم که تمام صورتش فقط با نور ملایم مهتاب روشن شده بود را می دیدم.انگار می خواست آن لب ها و چشم هایش چیزی را به من بگویند .ناگاه به یاد غریبی افتادم که آنقدربا برادرم غریب شده ام که نمی توانم با او لب به سخن بگشایم .وآری ناگاه به یاد غریبی آقام افتادم.گفتم زنده ها آنقدر برایش غریب هستند که چه برسد به مرده هایش .و آنقدر انسانها بی وفا هستند که بی وفاییشان در قانون دنیا ثبت شده است.آری آقایمان آنقدر غریب هستند که دلتنگ همه ی با وفایانی است که از این دنیا هجرت کرده اند .پس بیایین با وفا یار ترین آقا امام زمان باشیم.

آمین