زمزمه ها مناجات ها همه  گوش نواز گوش هایمان شده بودحس وحال دیگری داشتیم.

حسی غریبی درونمان رعشه انداخته بود صدای ((الله اکبر)) خواب ها را ربود بوی تربت مشاممان را خوش

عطر کرده بود سجاده امان را با گل های سپیدیاس و رازقی آذین دادیم و خدایمان را فریاد زدیم

فریادمان  عرش و زمین آسمان و زمان  را لرزاند ونیز دل هایمان را. آری رمضان بود و  نجوای:

((شهر والرمضان الذی انزل فیه القران ))

  صدایی پای علی تپش  قلب های یتیمان آری احساس ها را رنگین کنید  رنگ آبی ارغوانی

چشم هایتان را بگشایید صدای اذان می آید برخیزید سحر آمده

دست هایتان را بلند کنید  خدا منتظر است.

بوی عطر تربت نقش تسبح بر دستان لرزان  روزه داران و عاشقان خدایی حسی الهی را درونم   به

رعشه انداخته  آری رمضان است و ماه  خدا.  

الهی! عظمت ترا سزاست و بس


الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان سینه پر درد
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه ی راز
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید دگر هیچ
(وحشی بافقی)

مرگ امواج
از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ، در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...
(کارو)



کاری نکنیم که روزی حتی خودمان هم باور نکنیم که داریم دروغ می گوییم آن هم به خودمان و کاری نکنیم که روزی به خدا هم دروغ بگوییم و ای کاش روزی مردم با صداقتی همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگویند
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت

ای وای من که قصه دل نا تمام ماند
 

Click Here And Join Us Now!
 
دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم