هنگامی که ...

 

هنگامی که گذر لحظه ها

بوسه های پر احساس ما به سخره می گیرند...

بی تفاوت به نامه های عاشقانه ام نگاه نکن!

می بینی

من هنوز طفلی کوچک مانده ام

که با عروسکها درددل می کنم...

و تا وقتی زنده ام

تنها یک واژه

نوید آمدنت را به من می دهد...

و دیگر به هیچ ترانه ای تکیه نخواهم کرد...

انتظار...انتظار...انتظار

 

دلم غم دارد امشب

باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم اشك ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم در نگاه خسته ات،دنبال حرفي تازه ام هر چه مي خواهي بگو ، من هم دعايت مي كنم خسته اي ،طاقت نداري ،پس رهايت ميكنم رفته اي،من مانده ام، در انتها ي عشق تو رفته ام قربان عكست، چشم زير پايت ميكنم

 دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است این روزها که گریه برایم فراهم است دنیای من ادامه یک نقطه تا ابد دنیای من ادامه غم های عالم است حس می کنم که نیم مرا خاک کرده اند این روزها که صبح,خدا و آسمان کم است این دوزخ بزرگ که در من نهفته است یک تکه از تمامی غمهای آدم است پائیزیم!!!به خدا دوست دارمت آواز چشمان تو هر چند مبهم است این روزها دوباره تبر خوردم از درخت حس می کنم که گریه برایم فراهم است تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام

 

یکم بار که  عاشق    شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما  عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق  شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما  عشق ، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که  عشق  طوفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما  عشق ، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود  عشق .
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و  عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که

 عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوان است، ای پسر
*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست  عاشقی  بود

تقدیم به بهترین دوست

اونايي كه دلاشون آسمونيه ،‌ نگاهشون بارونيه ، خنده هاشون بي رياست

گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه ، به همه چيزهايي كه تمناي درونيشونه برسن



دنياي سبز دوستي ها ، يه دنياي بي خزونه ، اگه باغبون دلامون دريچه ها رو روي هجوم ترديدها ببنده ، ما براي به ياد هم بودن ، به چند خط نوشته ، يه شاخه گل مريم ، يه عكس يادگاري وخيلي چيزهاي ديگه نيازي نداريم . براي اين كه من و تو ياد هم باشيم ، تنها يه خاطره هم ميتونه‌، خاطره ساز دوستي هاي ابديمون باشه
خاطره كوچيكي از همه باهم بودنهامون. حالا ديگه تداوم دوستيمون ، دست خودمونه، به اين كه چقدرنسبت به هم صادق باشيم ، بي ريا باشيم و با ايمان نمي دونم كجاي راه دوستي هستم‌، ابتدا يا نيمه راه ، اما هر جا كه باشم ، بذار آينده دوستيمون رو با اين جمله زلال كنم كه : دوستت دارم ، دوست من



پس از مرگم توي زيبا نگارم

بيا با جمع دوستان بر مزارم

سرت خم کن بزن بوسه به خاکم

که من در زيرخاک چشم انتظارم

شعر از سیاوش

 

تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر
نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد
يه وقت ديدم كه واسه مندت تويي خدا تويي
هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي


می نویسم خاطراتی تابماندیادگاری
گرنباشم روزگاری این بماندیادگاری




خدایا مرا بی یار مگذار
ستم به کن اما تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار



برو ای روی تو باغ و بهارم
خیالت مونس شبهای تارم
خداوندا که در دنیای فانی
به غیر عشق تو عشقی ندارم


زخم
مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي
گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي
فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن
تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي

نشدی
بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي
در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي
فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت
ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي

حيران
من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام 

 

سبز باشین


 

 

توی اسمونه عشقــــم

غیر تو پرنده ای نیست

توی خاموشی لبهام

جز تو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من عزیزم

هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز تو

هیچ کسی رو دوست نداره

   واسه من تو اخرینی ٫    

عزیزم عزیزتـــرینی

نامه اي براي بيوفا

 اندکی در لحظه هایت جستجو کن


شب تنهایی با هم..
شاید اینگونه سزاوار فراموشی نبود
چقدر با عجله...
غبار می تکانی از ردپای آخرین خاطراتمان
کنون ای اولین و آخرینم
کاش احساس آبی مرا می شنیدی.
تا همیشه به تماشای شب میروم
و تکه هایی از عشق مدفون میراث من است
و قلمی که هیچ گاه نتوانست آخرین حرفهای مرا با تو بگوید

 


همیشه بیادت هستم

بهار به اخر می رسد ..

بهار به اخر می رسد و من همچنان مسافر سبز جاده ام .

برای رسیدن به تو و آوردن یک کاسه بارانَ یک آینه غزل

 و یک جرعه مهتاب. وقتی تو نیستی دلم بی قرار توست...