وقتی که عقربه های ساعت از دوازده میگذره . وقتی زمین آروم میشه از تموم تلاشا و قتی شب پاورچین پاورچین به آسمون پا می زاره و وقتی که با خلوت شب تنها میشی

اون وقت احساس می کنی نسیم خنک واست پیامی آورده .پیامی پر از عطر یاس و نرگسو پره از قطرهای ناب گلاب وپره ازلحظه های شیرین پرواز .شب شدوسکوتی دل

انگیزوپر از رازو نیازهای آبی ,سبزو سپید.شب شد و خلوت من با خدا.نمی دونم چه جوری از این خلوت بنویسم.

من با خدا

اشک هام سرازیر میشه. یعنی من با خدا بیگانه نیستم؟خدایا کاش اونقدر بزرگ بودم که می توانستم دست های تو که برای دوستی دراز شده را بگیرم.لمس کنم و ببوسم !کاش

دست های تو لمس کردنی بود!کاش می تونستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادری بزارمو زار زار گریه کنم!برای خودم و تمام کار های بدی که

کردم! برای تمام لحظه های که با کارام ناراحتت کردم,برای تمام گلهای که چیدم ,برای تمام شب های که با ستاره های آسمونت قهر بودم, برای تمام صبح های که بهت سلام

نکردم, برای تمام یا کریم های که از روی دیوار پروندم, برای تموم وقت های که یادم رفت آسمون آبیه,برای که یادم رفت شقایق چه رنگیه, برای که یادم رفت گل محمدی چه بوی داره!

برای که یادم رفت سیب چه طعمی داره!...........

خدا جون منو ببخش به خاطر همه روزای که پرواز نکردم ومثل کبوترات در آسمون آبیت اوج نگرفتم .غرق نشدم !گم نشدم.

خدایا وقتی فکر می کنم دوستم داری یه احساسی بهم دست میده یه احساس خوب, خیلی خوب

خدا جون خودت که خوب می دونی می خوام با عشق دوست باشم. می خوام با آبی آسمونت آشتی کنم .می خوام دست های ایمان و ببوسم. می خوام آب و لمس کنم

می خوام آبی شم.خدایا دستم و بگیر اگه دستمو نگیری می افتم, می شکنم و میمیرم.

. خدایا دوست دارم آن قدر که.....اصلا چرا بگم خودت بهتر می دونی .خدا جون می خوام یه کاری کنم همه به یاد تو باشن. یاد اما ما مون که چقدر زجر کشیدن می خوام

ازت اجازه بگیرم .می خوام کسای که داغدارن بی تابن یه لحظه تو کربلا به یاد بی بی زینب بیفتن و تموم امامای که سختی کشیدن . موندم چی بگم چه جوری اون همه

زجرو دربه درو بی کسی وظلم و نامردومی و نامردی رو وصفش کنم .ولی می خوام تمام سعیمو بکنم پس تنهام نزاز.

پس شب بخیر خدای مهربون من بزار بازم بگم بزار هزار بار بگم

دوست دارم,دوست دارم,دوست دارم