دوباره می خواهم برایت از این روزها حکایت کنم. اصلا انگار چندوقتی است چیزی برای گفتن ندارم. غیر از همین ها ... از شنیدن قصه تکراری خسته که نمی شوی؟ این روزها یا سربه زیر سربه زیرم ... یا سربه هوای سربه هوا. وقتی راه تکراری وهمیشگی ام را حفظ هستم وقتی تصویر تو پشت چشم های من است نه روبه روی چشم هایم. چه نیازی دارم که این طرف وآن طرف را بِگردم ؟ چه نیازی دارم که به اطرافم حتی نگاهی بیندازم . حتی همین من که عادت داشتم در چشم رهگذران خیره شوم تا چشمان ترا ببینم. این روزها خودم را گم می کنم تا یادم برود چقدر نیستی . وچقدر کاش بودی. سرم را بیخود با چیزهایی گرم می کنم تا یادم برود زندگی کردن در تک تک لحظات خاطره هایمان را ... خاطره هایی که دیگر کم نیستند. تایادم برود چقدر این روزها واین شبها سنگین هستند. خودم را در شلوغی مردم گم می کنم. چقدر در این شلوغی ها تنها مانده ام . تا یادم برود ... تا یادم برود..!؟