محرم

یاس دلش را فدای برادرش کرد .اشک چشمانش را بهر دوای دامن آتش گرفته ای بچه های برادرش کرد.آن روز ها که آفتاب می درخشید نام حسین نیز در محسن قلب زینب

می در خشید.آنروز ظهر که علی اکبر و رقیه از فرط تشنگی بی تابی می کردند زینب آشفته و سر گردان در سرای کربلا می دوید و اشک می ریخت عجب غوغای بود.

دلش بی قرار بود ,ناراحت از اینکه قطره ای آبی بهر تشنگی بچه ها نبود .ناراحت از اینکه طاقت دیدن قطرات شبنم گونه هایشان را نداشت.

دیگر چه بگویم .صدای گریه کردن رقیه دلش را آتش می زد و پاهایش را مثل گهواره برای آرام کردن علی اضغر عزیزش تکان می داد.این زینب را بی قرار تر نمایان می کرد.

 شنیدن حرف های رقیه که عمه بابایم کجاست مانند خنجری که بر قلبش هجوم آورده بر قلبش سنگینی می کرد.

((آری باید بیاموزیم آموخته های که در زندگی از زینب می توان الگو گرفت))