تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر
نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد
يه وقت ديدم كه واسه مندت تويي خدا تويي
هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي


می نویسم خاطراتی تابماندیادگاری
گرنباشم روزگاری این بماندیادگاری




خدایا مرا بی یار مگذار
ستم به کن اما تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار



برو ای روی تو باغ و بهارم
خیالت مونس شبهای تارم
خداوندا که در دنیای فانی
به غیر عشق تو عشقی ندارم


زخم
مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي
گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي
فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن
تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي

نشدی
بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي
در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي
فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت
ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي

حيران
من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام 

 

سبز باشین