تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد يه وقت ديدم كه واسه مندت تويي خدا تويي هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي
می نویسم خاطراتی تابماندیادگاری گرنباشم روزگاری این بماندیادگاری
خدایا مرا بی یار مگذار ستم به کن اما تار مگذار بگیر از من فروغ دیده ام را ولی در حسرت دیدار مگذار
برو ای روی تو باغ و بهارم خیالت مونس شبهای تارم خداوندا که در دنیای فانی به غیر عشق تو عشقی ندارم
زخم مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي نشدی بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي حيران من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام
سبز باشین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 18:14 توسط نیلو
|
يادم باشد…
*** يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست… يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان …. يادم باشد زندگي را دوست دارم …. يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم …. يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد …. يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم …. يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود … يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم …. يادم باشد زنده ام